نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

رسیدن به بزرگ ترین آرزو

1391/8/30 17:54
نویسنده : مامان و بابا
210 بازدید
اشتراک گذاری

روز یکشنبه 19 آذر بود که بابایی همش از سر کار زنگ میزد و میگفت برو بی بی چک بگیر و منم به خیال خودم که فکرمیکردم خبری نیست گفتم باشه میرمخیال باطلساعت 6 با مامان جون رفتیم داروخونه بی بی چک گرفتیم بعد مامان جون رفت خونه عمه جونی ولی من به مامان جون گفتم میرم خونه،تو دلم آشوب بوداسترس اومدم خونه نمازم و خوندم بعد با یه بغضی که تو گلوم بود رفتم به سجده و گفتم خدا جون اگه جوابش مثبت باشه شکرت منفی ام باشه بازم شکرت.لبخند

خلاصه از بی بی چک استفاده کردم دیدم جواب مثبت باورم نمی شد شکه شده بودم نمیدونستم چی کار کنم سریع زنگ زدم عمه جونی گفتم 2 تا خط تشکیل شده عمه جیغ زد و گفت دیوونه یعنی مثبت ولی من باورم نمیشد،عمه جون گفت زود بیا بریم آزمایش خون،بعد با مامان جون رفتیم آزمایش،در همین حین عمه جونی به بابایی و بابا حاجی و مامان معصومه خبر دادبه من زنگ بزن

خانم دکی گفت 20 دقیقه طول میکشه تا جواب آماده شه.منتظرمامانی دل تو دلم نبود فکر میکردم دارم خواب میبینم.عزیزم چون شما مدت زیادی بود تو شکمم بودی به 10 دقیقه نرسید خانم دکی صدامون کرد و گفت جواب

مثببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببت

عسل مامان اگه بدونی تو اون لحظه چی به من گذشت انگار دنیار و به من دادنمن و مامان جون گریه کنون همدیگر و بغل کردیم درست همون لحظه  بابایی زنگ و مامان جون بهش گفت باورش نمیشد تا اینکه مامان جون گوشی و داد خانم دکی بهش گفت تا یه زره باورش شدمتفکر

مامانی خیلی دوستت داریم وبی صبرانه منتظرتیم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)