رسیدن به بزرگ ترین آرزو
روز یکشنبه 19 آذر بود که بابایی همش از سر کار زنگ میزد و میگفت برو بی بی چک بگیر و منم به خیال خودم که فکرمیکردم خبری نیست گفتم باشه میرم
ساعت 6 با مامان جون رفتیم داروخونه بی بی چک گرفتیم بعد مامان جون رفت خونه عمه جونی ولی من به مامان جون گفتم میرم خونه،تو دلم آشوب بود
اومدم خونه نمازم و خوندم بعد با یه بغضی که تو گلوم بود رفتم به سجده و گفتم خدا جون اگه جوابش مثبت باشه شکرت منفی ام باشه بازم شکرت.
خلاصه از بی بی چک استفاده کردم دیدم جواب مثبت باورم نمی شد شکه شده بودم
نمیدونستم چی کار کنم سریع زنگ زدم عمه جونی گفتم 2 تا خط تشکیل شده عمه جیغ زد و گفت دیوونه یعنی مثبت
ولی من باورم نمیشد،عمه جون گفت زود بیا بریم آزمایش خون،بعد با مامان جون رفتیم آزمایش،در همین حین عمه جونی به بابایی و بابا حاجی و مامان معصومه خبر داد
خانم دکی گفت 20 دقیقه طول میکشه تا جواب آماده شه.
مامانی دل تو دلم نبود فکر میکردم دارم خواب میبینم.عزیزم چون شما مدت زیادی بود تو شکمم بودی به 10 دقیقه نرسید خانم دکی صدامون کرد و گفت جواب
مثببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببت![]()
عسل مامان اگه بدونی تو اون لحظه چی به من گذشت انگار دنیار و به من دادن
من و مامان جون گریه کنون همدیگر و بغل کردیم
درست همون لحظه بابایی زنگ و مامان جون بهش گفت باورش نمیشد تا اینکه مامان جون گوشی و داد خانم دکی بهش گفت تا یه زره باورش شد
مامانی خیلی دوستت داریم وبی صبرانه منتظرتیم![]()


رسیدن به بزرگ ترین آرزو
